ترس را دوست دارم. وقتی که می ترسم تو را درست کنارم حس می کنم. هر دفعه هم یکجوری، می ایستی کنارم و بدون اینکه نگاهم کنی دستم را میگیری، روبرویم می ایستی و لبخند گرم می زنی، سرت را پایین می آوری و چشمک می زنی، یا گاهی هم نور می شوی و تمام فضا را پر می کنی، یک جوری که دیگر هیچ چیز جز تو نیست، انگار هیچ وقت هم نبوده، آن موقع هاست که حس می کنم می دانم کی هستی، فقط همان جور وقت هاست که می شناسمت. بعد، وقتی که تمام می شود باز یادم می رود، دلم تنگ می شود و می گردم دنبالت، دنبال همان حس تو، حس با تو بودن، یا حس با من بودن... ترس را دوست دارم.
برچسب:
نویسنده: پندار محبی
تاريخ: چهارشنبه
24 شهريور
1395 ساعت: 23:20