دلم می خواهد زار بزنم. گریه کنم، پاهایم را بکوبم به زمین، به دیوار تند تند مشت بکوبم، دلم می خواهد داد بزنم، بعد آرام شوم. ولو شوم روی زمین و در حالی که پیشانی ام یخ کرده، خیلی آهسته، با صدای از ته چاه درآمده بگویم ببخشید. اما کسی نیست که این ادا اطوارها را برایش دربیاورم. کسی نیست که بنشیند روانی بازی ام را تماشا کند. هیچکس نیست که من دیوانه شوم اما او دیوانه نشود. هیچکس نیست که بهش بگویم برو بابا و نرود بابا. از همه مهمتر اینکه هیچ کس نیست که بهش بگویم ببخشید. اینکه تو یک غلطی کرده باشی و مجبور باشی بگویی ببخشید یک چیز است، این که آن غلط را کرده باشی اما هیچکس نباشد که بهش بگویی ببخشید اصلا یک چیز دیگر! جهنم است. اگر کسی نباشد که بخواهد تو را ببخشد، همه چیز به خودت می افتد، هم غلط کردن، هم ببخشید گفتن، هم بخشیدن...