قرار بود آدم حسابی باشم. می شدم، فقط کافی بود تا تو را از نقطه ی شروع زندگیم قیچی کنم. فقط کافی بود بیست و پنج سال تمام رد پایت درست یک قدم جلوتر از من نباشد. فقط کافی بود دنباله ات را نگیرم. اما گرفتم. آمدم و آمدم تا رسیدم به اینجا، ناکجا آباد. ناکجا آباد همین جاست. همین جا که یکی تو را خرکش می کند و می کشاند می کشاند تا برساند بهش، بعد سرکوفتش را بهت می زند که الدنگ! بیست و پنج سال دویدی و دویدی که آخر به اینجا برسی؟!
اما من ندویدم. کشیده شدم. مثل گوسفندی که به قربانگاه می برندش.
برچسب: _,_liaadiazz,_crt_secure_no_warnings,_ emoticon,_hytb_,__dirname,__init__ python,_9mother9horse9eyes9,__dopostback,__name__ python,
نویسنده: پندار محبی
تاريخ: دوشنبه
12 مهر
1395 ساعت: 19:40