خرید بک لینک

هر سه چهار روز درمیان خیانت می کنم. در کابینت فنجان ها را باز می کنم، از خودم می پرسم:چه رنگی؟ بعد یکی را انتخاب می کنم، آبی، صورتی، قهوه ای، قرمز... چای میریزم، چای خوش رنگ که وقتی توی فنجان سقوط می کند هم زمان آواز هم می خواند، فنجان را برمیدارم میگذارم روی میز، روح چای بلند می شود و با ناز می رقصد، دست هایم را دور فنجان حلقه می کنم، گرم می شوم، سرد می شود. چای سرد با جوانه های چشایی آدم مهربان تر است، چای داغ می کشدشان. چای سرد را میچشم. تلخ است. تلخ بهتر است. قند نمی خورم. چای طعم خودش را دارد دیگر قند برای چیست؟ چرا چیزی که تلخ است را لابلای شیرینی قند پنهان کنم؟ این دروغ حساب نمی شود؟ ذره ذره تلخی اش را می نوشم. مولکولهای چای به جوانه های چشایی ام می چسبند و اصرار دارند خودشان را توی دلشان جا کنند." ببین! من بدمزه نیستم، بدمزه نیستم فقط تلخم. ببین! تلخ که بدمزه نیست، تلخ خودش است، تلخ!" جوانه ها دقت که می کنند میبینند تلخ هم همچین بد نیست. طعمی است برای خودش. بیشتر چای می خورم، بیشتر و بیشتر مولکولهای تلخ می نوشم، فنجان را سرمی کشم. تلخ روی تلخ، مولکولها هجوم می آورند سمت جوانه ها، به هر جوانه هزارتا مولکول می چسبد، طاقت جوانه ها طاق می شود، تلخی هم حدی دارد آخر، جوانه ها کم می آورند، دیگر طاقت اینهمه تلخی را ندارند. قند می خورم. تلخی بیش از حد چای را با قند می پوشانم. دروغ. خیانت... خیانت به چای، خیانت به تلخ، دروغ به جوانه ها... زمستان ها هر سه چهار روز یکبار غروب ها سردم می شود، کنار پنجره کلاغ ها را نگاه می کنم و چای می نوشم.

برچسب: نویسنده: پندار محبی تاريخ: چهارشنبه 24 شهريور 1395 ساعت: 23:20

صفحه بندی