
قرار بود آدم حسابی باشم. می شدم، فقط کافی بود تا تو را از نقطه ی شروع زندگیم قیچی کنم. فقط کافی بود بیست و پنج سال تمام رد پایت درست یک قدم جلوتر از من نباشد. فقط کافی بود دنباله ات را نگیرم. اما گرفتم. آمدم و آمدم تا رسیدم به اینجا، ناکجا آباد. ناکجا آباد همین جاست. همین جا که یکی تو را خرکش می کند و می کشاند می کشاند تا برساند بهش، بعد سرکوفتش را بهت می زند که الدنگ! بیست و پنج سال دویدی و دویدی که آخر به اینجا برسی؟! اما من ندویدم. کشیده شدم. مثل گوسفندی که به قربانگاه می برندش....
ادامه مطلب