آن روز که برداشت گفت :بسیار سفر باید تا پخته شود خامی، یک چیزی می دانست سعدی، یک چیز درناک، و من آن درد را تازه حس می کنم. توی قلبم، توی عمیق ترین و دور از دسترس ترین جای قلبم. توی آن گوشه ی تاریک و نمور، لابلای تار عنکبوت ها، کنار آن دیوار زخمی قلبم، یک کلاف پر از گره افتاده. درد است. درد پختگی. خام بودم. باید می رفتم، باید بارم را می بستم. با خودم گفتم کمی سفر خوب است. پخته می شویم. چه می دانستم بلیطم یک طرفه است؟ چه می دانستم برگشتی در کار نیست؟ این سفر مرا نپخت جانا، سوزاند.