خرید بک لینک
دلم می خواست دیگر نشود، اما شد. گفت که دیگر نمی شود، قول داد، اما زد زیر قولش، تمام وجودم یخ کرد. کاش نزده بود زیر قولش...پیرهن آبی پوشیده بودم. آدم که پیرهن آبی می پوشد مهربان می شود. مهربان شده بودم. کاش دیو نمی شد. مهربانی ام را ترساند. رفت کز کرد گوشه ی دلم، پتویش را کشید روی سرش، حالا حالا ها جرات نمی کند بیرون بیاید. حالا حالا ها مهربان نمی شوم. کاش نترسانده بودش...

برچسب: یک نفر گوشه ی محرابِ دلم زندانی ست,یک نفر گوشه ی محراب دلم زندانیست, نویسنده: پندار محبی تاريخ: چهارشنبه 24 شهريور 1395 ساعت: 23:20

صفحه بندی