سووشون
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 23:20
می دانی ما دکترها باید به مرگ عادت کنیم. باید از علامت هایش نترسیم. اما من ترسیدم. انگار یک طوفانی آمد، همه ی سیم های اعصاب و مغزم را پاره کرد و روی هم انداخت و قاطی کرد. دیدم سر دلم یک چیزی شکست و ریخت. اینها خیال می کنند من دیوانه شده ام. اما من دیوانه نیستم، فقط دلم خیلی خیلی تنگ است. سیمین دانشو...
تلخی که به زور سوگلی شود
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 23:20
هر سه چهار روز درمیان خیانت می کنم. در کابینت فنجان ها را باز می کنم، از خودم می پرسم:چه رنگی؟ بعد یکی را انتخاب می کنم، آبی، صورتی، قهوه ای، قرمز... چای میریزم، چای خوش رنگ که وقتی توی فنجان سقوط می کند هم زمان آواز هم می خواند، فنجان را برمیدارم میگذارم روی میز، روح چای بلند می شود و با ناز می رقص...
زندگی پس از مرگ
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 23:20
من مرده یادم، وقتی که بمیرم می شوم زنده یاد
استعدادهای بدجوری کشف شده
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 23:20
بعضی ها واقعا برای داب اسمش حیف اند، یعنی گنده تر از آنی هستند که توی داب اسمش جا بشوند، باید داب اسمش را بندازند کنار بروند دنبال اسکار مسکاری چیزی که برایشان نون و آب داشته باشد. والا!!
یک گوشه ی دلم
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 23:20
دلم می خواست دیگر نشود، اما شد. گفت که دیگر نمی شود، قول داد، اما زد زیر قولش، تمام وجودم یخ کرد. کاش نزده بود زیر قولش...پیرهن آبی پوشیده بودم. آدم که پیرهن آبی می پوشد مهربان می شود. مهربان شده بودم. کاش دیو نمی شد. مهربانی ام را ترساند. رفت کز کرد گوشه ی دلم، پتویش را کشید روی سرش، حالا حالا ها ج...